#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_378
- خب بی انصاف من هم عاشقتم ، خیلی عشق منو دست کم گرفتی !
و در آغوشش فرو رفتم و سرمو به شونش فشردم ، کمرمو نوازش کرد :
- تو خیلی عجیبی ، درست مثل یک بانو باوقار به نظر می رسی ، مثل یک مرد فعالیت می کنی ، از نظر ظاهر هم یک دختر جوان و زیبا به چشم میایی ، در خلوت خودمون بلدی چطور دل ببری و در مواقع سخت مثل یک فرد سن بالای باتجربه عمل می کنی !
از آغوشش بیرون اومدم و با لبخند نگاهش کردم ، از همان نگاه هایی که تا عمق جانش نفوذ کند ...
هر دو از ماشین پیاده و بعد از حساب کردن کرایه وارد سالن فرودگاه شدیم ، زمان زیادی تا بلند شدن هواپیما نمانده بود ،
از پله های هواپیما بالا رفتیم و من به این فکر کردم کاش دفعه بعد که به این کشور آمدیم کارلو سالم باشد ...
- مامان جان خواهش می کنم ناراحت نباش ، کارلو شرایط روحی زیاد مساعدی برای دیدار شما نداشت .
- یامین بخدا من و بابات اینطوری خیلی ناراحت شدیم ، شما تا تهران اومدید اونوقت حتی خبر ندادید تا فرودگاه بیایم حداقل رفع دلتنگی کنیم !
- مامان ازمون راضی باشد ، ببخشید که اینطور شد اما به همین امام رضا قسم کارلو اصلا حالش خوب نیست ، لطفا درک کنید .
- خیلی خب ، حداقل بگو کی برمیگردید تهران ؟
romangram.com | @romangraam