#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_372






سکوت کرد و چیزی نگفت ، ادامه دادم :





- تو باید خوب بشی ، یعنی من مطمئنم که تو به زودی خوب می شی .





در سکوت به هیاهوی مردم داخل خیابان نگاه می کردیم ، هر دو در یک فکر بودیم ... تومور مغزی لعنتی که وسط خوشبختیمان افتاده بود ...





- امکانش هست عملو یک هفته عقب بندازید ؟





- چرا ؟





- ما حتما باید به یک سفر بریم .





- اما همسر شما شرایط سفرو نداره .





- خواهش می کنم ، خیلی مهمه !





- پس هر اتفاقی افتاد مسولیتش با خود شماست !





romangram.com | @romangraam