#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_371




- هر وقت به انتها رسیدیم خواهی فهمید .





صدای قدم هایی نشان از بیرون رفتن کسی می داد ، چشممو باز کردم دکتر رفته بود ...





کارلو پشت به من روبروی پنجره اتاق ایستاده بود ، محض احتیاط دستی به صورتم کشیدم و بغضمو قورت دادم ،





به سمت کارلو رفتم ، دستمو دور بازوش حلقه کردم و سرمو بهش تکیه دادم ،





انگار حرف زدن براش سخت بود :





- من آمادگیشو ندارم .





- آمادگی چیو ؟





- مرگ .





با عصبانیت مشتی به بازوش زدم :





- تو حق نداری از این حرف ها بزنی ، اگر یک بار دیگه اسم این کلمه منحوس رو بیاری به خدا قسم دیگه نه من نه تو !

romangram.com | @romangraam