#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_373
- مسولیتش با من .
و از اتاق دکتر خارج شدم ...
کارهای ترخیص انجام شد و با کارلو از بیمارستان خارج شدیم ،
پشت فرمون نشستم و حرکت کردم ، کارلو زیادی غمگین به نظر می رسید و من اصلا دلم نمی خداست این حالشو ببینم ،
دستشو گرفتم و گرم فشردم :
- حواست کجاست جناب دلوکا ؟ خیابون از همسر شما جذابتره ؟
- حواسم هیچ کجا نیست ، یعنی این روزا متمرکز کردن حواسم سخت شده ... هیچ چیزی در این دنیا زیباتر از تو برای من نیست ، اما وقتی نگاهت می کنم فکر میکنم یعنی قراره از دیدن این الهه زیبایی محروم بشم ؟
- شما از هیچ چیزی قرار نیست محروم بشی ، من به این راحتیا دست از سرت برنمی دارم ، در ضمن هر کجا بخوای بری من همراهت هستم ، هیچ وقت ولت نمی کنم ، حتی شده تا اون دنیا هم دنبالت میام ...
کمی تند شد :
- تو باید سالهای سال زنده باشی .
romangram.com | @romangraam