#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_366




- حتی منجر به ... منجر به مرگ بشه .





روی تخت نشستم و گره ی روسریمو باز کردم ، یقه ی مانتومو کشیدم بلکه کمی از احساس خفگیم کم بشه اما فایده ای نداشت ...





مرگ واژه ی تلخی بود ... بسیـــــار تلخ ...





مرگ ... چرا دست از سر من برنمی داره ؟!





چرا دلش می خواد بهانه های زندگیمو ازم بگیره ؟!





نه ... اینبار نه ... یکبار برادرمو دو دستی تقدیمش کردم ... اما اینبار نه ... اینبار زندگیمو بهش نمی دم ...





حاضرم از جون خودم بگذرم اما کارلو نه ... باید دست از سر مرد من برداره !

- چرا به من نگفتی ؟





- آخه مساله مهمی به نظرم نمی رسید !





ناخودآگاه صدام بالا رفت :





romangram.com | @romangraam