#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_365
و به شونه ام فشاری آورد و دوباره دراز کشیدم ، پرسید :
- کابوس بدی می دیدی ؟
- آره بدترین خاطره کودکیم بود ، اسبی که من و برادرم سوارش بودیم به ناگهان رَم کرد و فقط تنها چیزی که یادمه اینه که من از روی اسب افتادم و وقتی به هوش اومدم متوجه شدم هر دو دست و پام شکسته ، برادرم هم علاوه بر دست و پا دنده هاش شکسته بود ...
- اوه ، خیلی متاسفم ...
سر و صدایی از راهرو به گوش می رسید ، زن مو قرمز که متوجه شده بودم پرستاره نگاهی به بیرون انداخت و خطاب به من گفت :
- عزیزم من چند دقیقه دیگه برمی گردم ، فقط خواهش می کنم از جات بلند نشو .
و بیرون رفت ... صحبت های دکتر توی گوشم زنگ زد :
- همسر شما در این تصادف آسیب جدی ای ندیده ، اما نتیجه ای که از آزمایش و رادیوگرافی به دست ما رسید نشون داد همسر شما از قبل دچار بیماری شده ... در جمجمه همسر شما یک تومور از نوع خوش خیم به نام شوانوما وجود دارد ... هر چند که این نوع تومور ها خوش خیم هستند اما رشد و تحمیل فشار از جانب آنها به رشته های عصبی و در نهایت مغز باعث به وجود آمدن عوارض پیچیده و یا حتی ...
مزه ی دهنم تلخ بود :
- حتی چی ؟
romangram.com | @romangraam