#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_364






چشمانم از وحشت گشاد شده بود ، یک دست یاسین کمرمو چنگ زده و دست دیگرش به زین بند بود ...





دیگه صدای فریاد بابا به گوش نمی رسید ... هیچ صدایی جز هراس به گوشم نمی رسید ...





دستانم از عرق زیاد لیز خورد و من در لحظه سقوط آخرین فریادمو زدم ...





فریاد بلندی کشیدم و با هراس چشمانمو باز کردم ، زن مو قرمزی صورتمو نوازش کرد :





- عزیزم چیزی نیست فقط خواب می دیدی !





نفس هایم تند شده بود ، سرجام نشستم و خواستم بلند بشم که باز همون زن جلومو گرفت :





- کجا می ری ؟





- می خوام پیش همسرم برم .





- باید حداقل چند دقیقه ای صبر کنی سُرُم تمام بشه .





romangram.com | @romangraam