#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_363
- چقدر شبیه روستایی ها شدیم !
راست می گفت ... لباس محلی من و یاسین که با اصرارمان بابا برایمان خریده بود بسیار زیاد ما را شبیه به محلی ها کرده بود ،
بازار محلی گیلان پر بود از این لباس ها و ما بالاخره امروز موفق شده بودیم این لباس ها رو داشته باشیم ...
بابا ضربه ای به اسب زد ، صدای چِلِق چِلِق سُمَش بر روی ماسه به گوش می رسید ،
سرعت اسب هر لحظه بیشتر می شد ... من و یاسین از هیجان زیاد می خندیدیم ...
سرعتش زیادی بالا رفته بود و حالا فقط صدای فریاد های بابا به گوش می رسید ...
من و یاسین دیگر نمی خندیدیم ... صدای جیغ ما با صدای پیتکو پیتکو قاطی شده بود ...
دیگه نمی تونستم خودمو روی اسب نگه دارم ... فریاد زدم :
- یاسیـــــــــــــن من دارم می افتــــــــــم !
- تو رو خـــــــــــدا خودتو نگـــــــه دار .
romangram.com | @romangraam