#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_362


به بهانه ی خوردن آب از اتاق خارج شدم ، از ایستگاه پرستاری اتاق دکترو پرسیدم ، آدرس اتاق رو که گرفتم نفهمیدم چطور خودمو رسوندم ،





دلشوره ی عجیبی به دلم چنگ می زد ...





نبض شقیقه هایم به قدری تند می زد که گمان می کردم هر آن ممکن است سرم منفجر شود ... نفسم بالا نمی آمد ، دهانم خشک شده بود ... کم کم دکتر و اتاق پیش چشمانم تار شد ...





دستمو به صندلی بند کردم و ایستادم ، به سختی به سمت در اتاق راه افتادم اما هنوز نرسیده بودم که همه چیز دور سرم چرخید و من قبل از اینکه کامل روی زمین بیافتم اسم کارلو رو صدا زدم و دیگه هیچی نفهمیدم ...





مامان آخرین بافت را به موهایم زد و روسری توری پولک دوزی شده را بر روی سرم انداخت :





- تموم شد .





با ذوق بلند شدم و به طرف بیرون ویلا دویدم ، صدای زنگ پولک های دامنم من را که به تازگی وارد 14 سالگی شده بودم را سر ذوق می آورد ،





پا برهنه روی ماسه ها دویدم تا به بابا و یاسین برسم ، بابا با دیدنم لبخندی زد :





- دختر قشنگم بیا کمکت کنم .





دستمو به اسب گرفتم و بابا کمرمو گرفت و منو بالا کشید ، روی اسب که نشستم یاسین از پشت سرم با ذوق گفت :



romangram.com | @romangraam