#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_361






- من ترجیح می دم همسرم کمکم کنه .





- هرطور مایلید .





و بسته ای به دست من داد ولی به دور از چشم کارلو آروم زمزمه کرد :





- آقای دکتر در اتاقشون منتظر شما هستند .





و به سرعت از اتاق خارج شد ، حتی فرصت نداد دلیلشو بپرسم ...





پیراهن و شلوار داغون رو از تن کارلو بیرون آوردم ، زخم هاش پانسمان شده بود و این حداقل کمی خیال من رو راحت می کرد ،





با دیدن عضلات بازوی همسرم دلم براش ضعف رفت ، بوسه ای به بازوش زدم که گفت :





- یامین این دلبری هاتو برای خونه بگذار ، اینجا نمی شه خیلی خوب پاسخ دلبری رو بدم .





خنده ای کردم و کمکش کردم پیراهن و شلوار آبی رنگ بیمارستانو به تن کرد ،





romangram.com | @romangraam