#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_357




دکتر که بیرون رفت کارلو با دیدن من لبخند آرامش بخشی زد :





- بیا اینجا کنارم بشین .





کنارش نشستم ، نگاهم به زمین بود ، دست به زیر چونم انداخت و مجبورم کرد که در چشمانش نگاه کنم :





- من به حرف های دکترها اعتقاد زیادی ندارم ، چون بخش بیشتری از اعتقاد و ایمانم به خداست ...





- چطور تصادف کرده ؟





- مثل اینکه یک ماشین یهو می پیچه جلوی ماشینش و کارلو هم برای اینکه به ماشین نزنه فرمونو به سمت گاردریل می پیچونه و وقتی می بینه که ماشین در معرض سقوط از اتوبان قرار داره کمربندشو باز و خودشو از ماشین به بیرون پرت می کنه .





- الان حالش چطوره ؟





- گفتم که آسیب جدی ای ندیده فقط امشبو باید بستری باشه .





ساکو برداشتم و به سمت درب ورودی حرکت کردم :





- مادربزرگ فقط بچه ها چیزی نفهمن .

romangram.com | @romangraam