#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_358
- نگران نباش عسلم .
گونشو بوسیدم و از خونه خارج شدم ، سوار ماشین شدم و به راننده گفتم :
- حرکت کنید .
وقتی به بیمارستان رسیدم کرایه رو حساب کردم و وارد بخش اورژانس شدم ، در اتاقو باز کردم ، کارلو دراز کشیده و چشماش بسته بود ، فکر کردم خوابه ،
خیلی آروم درو بستم و ساکو روی زمین گذاشتم ، روی فضای خالی تخت نشستم ، موهای پرپشت مشکی رنگش هوس نوازش رو بدجور به دل می انداخت ... دستمو پیش بردم و مشغول نوازش موهاش شدم ،
چقدر احساس می کردم که بیشتر از قبل عاشقش هستم ... سرمو جلو بردم و بوسه ای آروم روی لب هاش نشوندم ، خواستم عقب بکشم که دستش از پشت سرمو نگه داشت و شروع به بوسیدن کرد ،
با صدای پرستار هر دو عقب کشیدیم :
- اگر اجازه بدید دکتر کارشونو انجام بدن .
با خجالت گوشه ای ایستادم برعکس کارلو که خیلی راحت به نظر می رسید .
romangram.com | @romangraam