#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_355
- من ... هم ... سر ... کارلو ... دلوکا ... هستم ...
- نفس عمیق بکشید و به خودتون مسلط باشید ، اتفاق خاصی برای همسرتون نیافتاده .
- الان کجاست ؟
- انتهای سالن سمت چپ بخش اورژانس بستری هست .
راه افتادم و تقریبا می دویدم ، در اتاقو با شدت باز کردم و کارلو که دراز کشیده بود با صدای در از جا پرید ،
جلو رفتم و خیلی خوب بهش نگاه کردم ، ظاهرا آسیب خاصی ندیده بود ، فقط سرش و ساعد دست چپش بانداژ شده بود ،
روی تخت نشستم ، پیراهنش و شلوارش پاره شده بود و زخم هایی روی بدنش دیده می شد ،
با دیدن بدن زخمیش اشکم سرازیر شد ، زخمشو نوازش کردم :
- عشقم چه بلایی سرت اومده ؟
romangram.com | @romangraam