#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_354




- سلام ، من همسرش هستم .





- لطفا خودتونو به بیمارستان ... برسونید .





- چه اتفاقی برای همسر من افتاده ؟





- ایشون تصادف کردند .





تقریبا فریاد زدم :





- چــــــی ؟ الان حالش چطوره ؟ خواهشا به من حقیقتو بگید .





- خانم آروم باشید و فقط خودتونو برسونید ، نگران نباشید .





نفهمیدم چطور تماسو قطع کردم و از تاکسی پیاده شدم ، همه افراد داخل تاکسی یک طور خاصی نگاهم می کردند ،





یک تاکسی دربست گرفتم و اسم بیمارستانو گفتم ، تا رسیدن به مقصد فقط خدا خدا کردم که یک تار مو هم از سر کارلو کم نشده باشه ...





روبروی ایستگاه پرستاری ایستادم و در حالی که نفس نفس می زدم گفتم :

romangram.com | @romangraam