#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_353


- آدمی هستم که قبل از زدن ضربه ، به طرف آگاهی می دم ، حالا هم می خوام به تو این آگاهی رو بدم !





- هر کاری می تونی انجام بده .





- مطمئنی ؟!





- مطمئنم .





- باشه ، پس خودت خواستی !





بعد عینک مزخرفشو زد ، سوار ماشینش شد و رفت ...





می دونستم مثل همیشه تهدیدهایش توخالی و الکی هست ، به راهم ادامه دادم و از دانشگاه خارج شدم ،





مثل همیشه ابتدا سوار مترو شدم و بعد راه باقی مانده را سوار تاکسی شدم ، سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم که گوشیم زنگ خورد ، از کیفم درآوردم و به صفحه اش نگاه کردم ، شماره ناشناس بود :





- بله .





- سلام ، شما با آقای کارلو دلوکا چه نسبتی دارید ؟



romangram.com | @romangraam