#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_350


بچه ها از بغل کارلو بیرون اومدند و کنار مادربزرگ روی مبل نشستند ، مادربزرگ هم دست دورشون انداخت و بغلشون کرد ،





من و کارلو هم با لبخند به این صحنه نگاه کردیم ...





وارد اتاق که شدیم کارلو گفت :





- چقدر خوب شد به پیشنهاد تو عمل کردم و بچه ها و مادربزرگو پیش خودمون آوردم .





- واقعا دوری از این سه نفر خیلی سخته خصوصا که همگی در یک شهر و کشور هستیم !





- باید اعتراف کنم که تو خیلی خوبی ...





همونطور که پالتومو درمی آوردم لبخند زدم :





- تو خودت خوب هستی که من رو خوب می بینی .





نزدیکم شد و پالتومو از دستم گرفت و به گوشه ای انداخت ، دست انداخت شالمو از سرم کشید و گیره موهامو باز کرد :





- علاوه بر اینکه خیلی خوبی ، خیلی زیاد زیبا و ظریف هستی ، رنگ چشم ها و موهات فوق العادست ...



romangram.com | @romangraam