#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_349
هر دو به کارلو چسبیدند :
- یامین می خواد ما رو دعوا کنه ؟
کارلو آروم جواب داد :
- احتمالش هست .
دستامو مثل پنجه کردم و شروع به قلقلک هر دو کردم ، هر دو هم می خندیدند هم جیغ می کششیدند ،
تا حدی که اذیت نشن قلقلک دادم و بعد هر دو رو رها کردم :
- دیگه نبینم از این کارا کنیدا وگرنه بازم قلقلک داریم !
مادربزرگ گفت :
- بچه ها اجازه بدید چشم آبی و عسل من برن لباس عوض کنن که الان قهوه می چسبه .
romangram.com | @romangraam