#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_348
- سلام عسلم ، نه اصلا من نمی دونم کجا هستند !
هر دو ریز خندیدند ، کارلو از پرتی حواسشون استفاده کرد و از پشت نزدیکشون شد ، یکدفعه هر دو رو بغل گرفت :
- من پیداشون کردم .
هر دو دست در گردن کارلو انداختند و با چشمانی شبیه به گربه شرک نگاهش کردند ،
کارلو چشماشو ریز کرد :
- از من چی می خواید ؟
هر دو با هم گفتند :
- هیچی .
من نزدیکشون شدم :
- الان حساب هر دوتونو می رسم !
romangram.com | @romangraam