#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_347
به پنجره بخار گرفته نگاه کردم و یادم اومد که کارلو چطور به سختی کارهای دانشگاهمو درست کرد تا از اواسط ترم سر کلاس بنشینم و حالا نزدیک به 3 ماهی از ازدواج ما می گذشت ...
با ایستادن ماشین نگاه از پنجره گرفتم و خواستم دستمو از دست کارلو بیرون بیارم که نگذاشت :
- یامین من خیلی دوستت دارم .
- من هم .
جلو اومد ولی قبل از اینکه لب هاش به لب هام برسه دستی محکم به شیشه ماشین کوبید ، هر دو از جا پریدیم و آنجلا با شیطنت ابرو بالا انداخت ،
خودمو عصبانی نشون دادم و گارد گرفتم که مثلا الان پیاده میشم حسابتونو می رسم ،
دخترک شیطون از بغل فرانکو پایین پرید و هر دو با هم پا به فرار گذاشتند ،
من و کارلو به هم لبخند زدیم و پیاده شدیم ، وارد خانه که شدم دو تا وروجکو دیدم که پشت پاهای مادربزرگ قایم شدند ،
خودمو به ندیدن زدم :
- سلام مادربزرگ ، شما آنجلا و فرانکو رو ندیدید ؟
romangram.com | @romangraam