#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_346
و من زیر نور چراغ کنار خیابان رنگ آبی محبوبم رو دیدم ،
گوشیو قطع کردم و با حرص جلو رفتم :
- یعنی اینقدر سخت بود از اول بگی که به دنبالم اومدی ؟
- سخت که نبود اما وقتی جا می خوری و بعدش هم حرص خیلی زیباتر به چشمم میای .
بدون اینکه جوابشو بدم در ماشینو باز کردم و نشستم ، کارلو هم نشست و ماشین حرکت کرد ،
اینقدر هوا سرد بود که هر چه دستامو جلوی بخاری ماشین می گرفتم گرم نمی شد ،
پشت چراغ قرمز ایستاد ، دستمو از جلوی بخاری گرفت و بر پشت دستم بوسه ای گرم و عمیق نشاند ،
بعد هم همونطور که در چشمانم خیره بود دستمو در دستش گرفت و روی پاش گذاشت ، به خوبی می دونست که با خیره شدن در چشمانم چطور منو از خود بی خود می کنه ،
چراغ سبز شد ، به سختی و با مکث نگاهشو از من گرفت و ماشین حرکت کرد اما دست من همچنان در دستش بود ،
romangram.com | @romangraam