#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_344


برعکس اکثر دخترها هیچ استرس خاصی نداشتم و فکر می کردم که با کسی که عاشقش هستم استرس معنا نداره ،





با دو دست صورتمو قاب گرفت ، سرشو کج کرد و جلو اومد و از بوسه اش گرم شدم ،





هر دو فارغ از زمان و مکان همو می بوسیدیم و کم کم کارلو منو به سمت تخت هدایت کرد ...





و آن شب من خواستم که با کارلو کامل بشم ، خواستم که وارد دنیای جدید زنانگی شوم ،





از آن شب بود که همه چیز زیباتر شد ... آن شب من با عشق کامل شدم ...





سرمای ماه مارس تا مغز استخوان نفوذ می کرد ، هوا رو به تاریکی بود و دریغ از یک تاکسی !





گوشیم زنگ خورد ، از جیبم درآوردم ، با دیدن اسم جناب دلوکا لبخند زدم و گوشیو کنار گوشم گذاشتم :





- سلام عزیزم .





- سلام ستاره من ، کجایی ؟





- من تو راهم دارم میام .



romangram.com | @romangraam