#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_343






تور و سانتی که با تعداد زیادی گیره به سرم وصل شده بود رو باز کرد ، آخرین گیره مربوط به موهام بود که پشت سرم جمع شده بود وقتی باز کرد لبخندی زد :





- حالا درست شد .





و انگشتانشو لابلای موهام کشید ، شونه هامو گرفت و من ایستادم ، صندلی رو کنار زد و از پشت یکی از دستاشو دورم حلقه کرد ،





دستمو روی دستش گذاشتم ، با اون یکی دستش موهامو از روی گردنم کنار زد و سرشو نزدیک به گردنم آورد و نفس عمیقی کشید :





- من در برابر تو تمام مقاومتمو از دست می دم !





و بوسه ای روی گردنم نشاند ، به سمتش چرخیدم و دستام روی شونه هاش نشست ،





بدون اینکه دستمو از روی شونش بردارم نوازش گونه به سمت یقه اش بردم و کراواتشو باز کردم و از دور گردنش درآوردم ،





سرشو جلو آورد و جایی نزدیک به لبمو بوسید ، دستشو پشت کمرم برد ، روی زیپ لباسم گذاشت و آروم پایین کشید ،





با پشت دست کمر برهنمو نوازش کرد و همونطور که نوازش می کرد به سمت شونم آورد و سرشونه لباسمو پایین داد ،





romangram.com | @romangraam