#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_342




دستانش دورم حلقه شد :





- یادم باشه مدام به اینجا بیارمت چون تنها چیزی که باعث شد بعد از این همه مدت تو منو ببوسی اینجا بود .





دستامو از دور گردنش باز کردم و خواستم از آغوشش بیرون بیام که ناگهان دست به زیر زانوهام انداخت و بلندم کرد ،





جیغ کوتاهی کشیدم :





- چیکار می کنی ؟





- دلم می خواد مثل اولین خاطرمون در اینجا بغلت کنم .





لب گزیدم و دوباره دستانمو دور گردنش محکم کردم و کارلو به سمت در وودی کلبه حرکت کرد ...





منو روی صندلی روبروی آینه نشوند :





- اول باید از شر اینها خلاص بشی .





و به تور و ساتن سفیدی که دور سرم پیچیده و همه موهامو کاملا پوشانده بود اشاره کرد ، علتش هم مختلط بودن عروسی بود ،

romangram.com | @romangraam