#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_341
نیم ساعتی بود که از سالن راه افتاده بودیم و من هنوز نمی دونستم داریم به کجا می ریم ،
پرسیدم :
- کجا می ریم ؟
- ماه عسل .
- این ماه عسل کجاست ؟
- به زودی متوجه میشی .
وقتی به مقصد رسیدیم از تعجب دهانم باز مونده بود ، قرار بود ماه عسل ما در کلبه مادربزرگ بگذره ،
با خوشحالی از ماشین پیاده شدم و کارلو هم پیاده شد ، خیلی دوست داشتم سر فرصت باز هم به اینجا بیام ، دفعه قبل نتونستم یک دل سیر اینجا بمونم ،
از شدت هیجان بغل کارلو پریدم و گونشو بوسیدم :
- عاشقتم .
romangram.com | @romangraam