#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_340
منو در آغوشش فشرد :
- من هم دوستت دارم عزیزم .
دست کوچک آنجلا در دست راستم و دست چپم دور بازوی کارلو حلقه شده بود ، دست چپ کارلو هم دست کوچک فرانکو را گرفته بود ،
در جایگاه مخصوص نشستیم و آنجلا و فرانکو هم به سمتی که بچه ها بودند دویدند ،
کیک رو آوردند و ما کیک رو بریدیم ، برشی از کیک داخل بشقاب به دست ما دادند و ما کمی کیک در دهان هم گذاشتیم ،
گروه رقصنده که همگی مرد بودند وارد سالن شدند و شروع به هنرمایی کردند ،
انصافا خیلی زیبا می رقصیدند و همه مهمانان خیلی از رقص آنها خوششان آمده بود ...
وقتی می خواستیم سوار ماشین شویم همه ی دختر های جوان ایستادند و من پشت به آنها دسته گلم را پرت کردم ،
نفهمیدم کدام یک دسته گل را گرفت و فقط صدای جیغ شنیدم ...
romangram.com | @romangraam