#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_334
همگی وارد خانه شدیم و من یاد روزی افتادم که برای نخستین بار پا در این خانه گذاشتم ،
یاد احساسی که داشتم " احساس میکنم وسط موزه نشستم و قهوه میخورم ! "
جالب اینه که هنوز همون احساس رو به این خانه دارم ، به محض ورود به این خانه فکر می کنم وارد یک موزه شدم ،
روی مبل ها نشستیم و خدمتکارها ساک هر کسی رو به اتاق خودش بُردند ،
پائولو من رو خطاب قرار داد :
- اوه بانو یامین ، نخستین بار که بعد از سال ها دیدمت هیچ فکر نمی کردم یک روزی دل پسر سنگدل منو می بری !
و بعد خودش با صدای بلند خندید ، کارلو و مادر بزرگ هم در این خنده همراهیش کردند و من تنها لبخند محجوبی زدم ،
ماریا هم مثل همیشه دقیقا شبیه به یک خون آشام به من نگاه کرد .
برای نجات از نگاه ماریا ... نه بهتره بگم مادرشوهر !
romangram.com | @romangraam