#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_333




بابا مداخله کرد :





- خانم بزار این دختر با خیال راحت بره .





مامان لبخند لرزونی زد :





- خوشبخت بشی عزیزم .





بابا دست منو گرفت ، دست کارلو هم همینطور ، دستمونو در دست هم گذاشت و به انگلیسی گفت :





- قدر همو بدونید ، هیمشه با هم خوب باشید ، دعا می کنم همیشه حالتون با هم خوب باشه .





و دستمونو فشرد و سپس رها کرد :





- زودتر برید که هر لحظه ممکنه پشیمون بشم .





و ما رفتیم اما دل من در فرودگاه کنار مادر و پدر و اکرم خانم جا موند ...





فصل 3 :

romangram.com | @romangraam