#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_329
عقد محضری انجام و برای اقامت دائم من اقدام شد .
- عروس خانم ، آقا داماد تشریف آوردند .
هیجان داشتم ... خیلی زیاد ... در باز و مرد جذاب من وارد شد ،
طبق دستور فیلم بردار من پشت به کارلو ایستاده بودم ، دست گرمش روی شانه ی برهنه من نشست و منو برگردوند ،
با دیدن برق عجیبی در چشمانش درخشید و من فکر کردم چطور اون سرمای چشماش جاشو به این گرمای خاص داده ؟!
کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید و پاپیونی به رنگ کتش باعث شده بود بیشتر از همیشه خوشتیپ به نظر بیاد ،
دسته گل رز سفید رو بهم داد و همون دستشو دور کمرم انداخت و بسیار به هم نزدیک شدیم ، هنوز اتصال نگاهشو با نگاهم حفظ کرده بود :
- یامین کاش برای فردا شب بلیط گرفته بودم .
- چرا ؟
- من در مقابل تو صبرم رو از دست می دم .
romangram.com | @romangraam