#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_328
خیره نگاهش کردم که دستانش را بالا آورد :
- خیلی خب اینطور نگاه نکن ، اون شب هیچی از حرف ها نفهمیدم ...
چشمامو باریک کردم :
- چرا ؟
- چون حواسم پیش تو بود .
این پسر خیلی خوب بلد بود دل ببره ... لبخندی زدم :
- قرار شد برای هفته آینده عقد محضری انجام بشه تا برای اقامت دائم اقدام کنند و بعد هم یکی عروسی در ایران و یک عروسی هم در ایتالیا گرفته بشه .
- کاش کارها با سرعت انجام بشه چون مدت طولانی هست که از کارم دور شدم و ممکنه به ضررم تمام بشه .
و ما هم سعی کردیم همه چیز سرعت بیشتری بگیرد اما بابا اصلا از این سرعت راضی نبود و اعتقاد داشت باید شناخت بیشتری نسبت به کارلو به دست بیارم ،
romangram.com | @romangraam