#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_323
- به نظرم چیزی رو فراموش نکردم .
- گفتن صبح به خیر فراموشت شده .
لبخندی زدم :
- صبح به خیر .
- صبح تو هم به خیر ، اما عاشق ها که اینطور به هم صبح به خیر نمی گن .
- پس چطوری می گن ؟!
صورتشو جلو آورد و بوسه ای روی لب هام نشوند :
- اینطوری ...
بعد هم دستمو رها کرد و به منی که مسخ شده ایستاده بودم لبخندی زد و رفت ...
به خودم اومدم و نفس عمیقی کشیدم و همونطور که زیر لب می گفتم " خدا عاقبت ما رو با این پسر به خیر کنه " وارد اتاقم شدم .
romangram.com | @romangraam