#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_322






خیلی دشوار خندمو قطع کردم و از روی تاپ بلند شدم ، از کارلو پرسیدم :





- ما دیشب اینجا خوابیدیم ؟





- بله اینجا روی تاپ خوابیدیم .





- اکرم خانم چطور ما رو پیدا کرد ؟





- نمی دونم ، من هم خواب بودم که یک نفر محکم منو تکون داد ، چشم باز کردم اکرم خانمو دیدم و هیچ کدوم از حرفاشو نفهمیدم ، فقط یک چیزو فهمیدم ... خیلی عصبیه !





بعد از کلی غر غر اکرم خانم به داخل ساختمان رفتیم ، اکرم خانم که همونطور زیرلب غر می زد به آشپزخانه رفت و ما هم به سمت اتاق های خودمون راه افتادیم ،





داشتم در اتاقمو باز می کردم که دستم از پشت کشیده شد و در آغوش پسر ایتالیایی افتادم ، سوالی نگاهش کردم که گفت :





- فکر نمی کنی یک چیزی رو فراموش کردی ؟





کمی فکر کردم :





romangram.com | @romangraam