#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_324




به افراد دور میز صبح به خیر گفتم و نشستم ، همه با خوشرویی پاسخم رو دادند تنها ماریا بود که خیلی سرد پاسخ داد ،





دقیقه ای نگذشته بود که کارلو هم آمد و کنار من جای گرفت و صبح به خیر گفت ، اینبار بابا بود که فقط خیلی سنگین پاسخ داد ،





لقمه ی آخر رو که در دهانم گذاشتم که کارلو گفت :





- صورتتو به طرف من بچرخون .





صورتمو به طرفش چرخوندم و با تکون دادن سرم پرسیدم که چی شده ؟





با سر انگشت شست چیزی رو از کنار لبم برداشت و گونمو بوسید ...





دهنم باز مونده بود ، بابا با اخم و مامان با تعجب لقمه در دستشان مونده بود ، پدر و مادر کارلو و مادربزرگ اما خیلی رلکس و عادی به خوردن صبحانه شان مشغول بودند ،





کارلوی از همه جا بی خبر از عکس العمل ما جا خورده بود اما به خوردن صبحانه اش ادامه داد ،





صبحانه که تمام شد مامان صدام کرد و منو به آشپزخانه برد ، عصبی به نظر می رسید :





- یامین تو با این پسر صحبت نکردی ؟

romangram.com | @romangraam