#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_320


تا به خودم بیام دستش دورم حلقه شده بود ، گرمای مطبوعی در بند بند وجودم پیچید ، ناخودآگاه سرم روی شونه اش افتاد ،





با صدای آرامی گفت :





- نیازی هست ؟





- به چی ؟





- به گفتن دوستت دارم .





- خیلی زیاد .





- دوستت دارم .





- منم .





و پلک هام سنگین شد و دیگه چیزی نفهمیدم ...





با صدای حرف زدن ایتالیایی و فارسی هوشیار شدم اما چشمام هنوز بسته بود :



romangram.com | @romangraam