#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_319
- خدا بیامرزتش .
به سختی جلوی خندمو گرفتم :
- اینو از کجا یاد گرفتی ؟
- از دوستت ، هستی .
وای خدای من ، هستی مگه اینکه گیرت نیارم !
در سکوت شب به آسمون خیره بودیم ، هوای این موقع شب اولین ماه از پاییز کمی سرد بود ،
دست هامو دور بازوهام حلقه کردم ، کارلو پرسید :
- سردته ؟
- کمی ولی مهم نیست ...
romangram.com | @romangraam