#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_318
- حالا چه کار کنیم ؟
کمی فکر کردم تا اینکه فکری به ذهنم رسید و گفتم :
- همراه من بیا .
و راه افتادم و از در خونه خارج شدم ، به سمت پشت حیاط راه افتادم ، به قست مورد علاقم رسیدم یعنی تاب بزرگ سفید رنگ عزیزم ،
روی تاپ نشستم و کارلو هم کنارم جای گرفت :
- اینجا خیلی قشنگه .
- پاتوق من و یاسین بود .
- تو یاسینو خیلی دوست داشتی ؟
- خیلی ، بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی ...
یکدفعه با یک لهجه افتضاحی به فارسی گفت :
romangram.com | @romangraam