#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_317


با صدای تقه ای که به در خورد از جام بلند شدم ، اینبار مطمئنم بودم مامانه ،





درو باز کردم ... باز هم کارلو بود با این تفاوت که تی شرت و شلوار راحتی پوشیده بود ، با چشمانی که از همیشه مظلومتر به نظر می رسید گفت :





- خوابم نمی بره ، البته فکر تو اجازه نمی ده .





- من هم همینطور .





تک ابرویی بالا انداخت :





- یعنی تو هم از فکر من خوابت نمی بره ؟





داخل چشماش نگاه کردم و پاسخی ندادم ، نمی دونم در چشمام چی دید که دستمو کشید و من در آغوشش افتادم ،





دستاشو دورم حلقه کرد و منو به خودش فشرد ، اینقدر شوکه بودم که هنوز دست هام کنارم افتاده بود کم کم به خودم اومدم و دست هامو بالا آوردم ،





آغوش زیادی دلچسبی داره !





منو از خودش کمی فاصله داد :



romangram.com | @romangraam