#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_316
و بیرون رفت ...
جای دستش روی کمرم باقی مونده بود و من هنوز حسش می کردم ، دستی روی لبم کشیدم و لبخند زدم ،
شکم به یقین تبدیل شد ... خون به مغزم نمی رسه !
لباسمو به تی شرت و شلوار راحتی و گشادی که مخصوص خوابم بود عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم ،
یعنی الان روح یاسین خوشحال هست ؟ من که مطمئنم امشب در کنار من حضور داشت ، مگه میشه داداش بزرگه آبجی کوچیکشو تنها بگذاره !
داداشی من عاشق شدم ... نفهمیدم کِی و چطور فقط وقتی به خودم اومدم که با دیدنش ضربان قلبم بالا رفت و بدنم گرم شد ،
یاسین جانم تو هم عشقو تجربه کردی ... پس می فهمی من چی می گم ... برادرم برام دعا کن ... می دونم روح بسیار پاکی داری پس برام دعا کن که تو از من به خدا نزدیکتری ... دعا کن برای خوب بودن حالمون در کنار هم ...
پلک هامو بستم و سعی کردم بخوابم ... اما یک جفت آبی روشن مدام در فکرم بود و نمیگذاشت بخوابم ،
پهلو به پهلو شدن هم بی فایده به نظر می رسید چون فکر کارلو خوابو از چشمام گرفته بود ،
romangram.com | @romangraam