#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_315




و در صدم ثانیه تا به خودم بیام گرمای بوسه اشو روی لب هام حس کردم ... طولانی و آرام ... پلک هام بسته شد ... اولین بوسه را در عمرم تجربه می کردم ... هیچ وقت به هیچکس اجازه بوسه ندادم ...





حس شیرینی بود ... بسیار شیرین مثل قطاب های اکرم خانم که به محض دیدنش وسوسه ی عجیبی بر دلت می افتد ...





به سختی و بر خلاف میلم سرمو عقب کشیدم ، چشم هامو باز کردم ولی چشم های کارلو هنوز بسته بود ،





با همان چشمان بسته سرشو جلو آورد و زیر گوشم زمزمه کرد :





- خیلی شیرین بود ... خیلی !





سرشو عقب کشید و چشم هاشو باز کرد :





- ببخشید که اجازه نگرفتم ، می دونستم پاسخت منفیه و من نمی تونستم از این بوسه بگذرم .





چقدر ازش ممنون بودم که اجازه نگرفت و کار خودشو کرد ... اگر هستی اینجا بود چشم غره می رفت و یک بی حیا نثارم می کرد ...





دستشو از پشت کمرم برداشت و به سمت در رفت :





- شب به خیر

romangram.com | @romangraam