#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_312
خدای بزرگ ! این پسرِ مغرور هم از این حرف ها بلده ؟!
بقیه مراسم هم اگر از نگاه های کینه توزانه عمه سیمین و عمه سرور و همچنین از چشم غره های عمو ناصر فاکتور بگیریم به خوبی برگزار شد ...
بعد از گفتن شب به خیر همه جز من و مامان به اتاق خوابشون رفتند ، اکرم خانم به کمک چند نفر دیگر شروع به تمیز کاری سالن کردند و مامان هم داشت کنترل می کرد ،
من هم لباس بلند شیری رنگم را کمی بالا گرفتم و به اتاقم رفتم ، کفش هایم را درآوردم ، قطعا هیچ وقت به پوشیدن کفش پاشنه بلند عادت نمی کنم ،
روبروی آینه ایستادم و شالم را باز کردم ، تقه ای به در اتاق خورد ، این موقع شب به جز مامان کسی نمی تونست پشت در باشه :
- بیا تو مامان .
اما باز ضربه ی دیگه ای به در خورد ، یعنی چی ؟!
خودم رفتم و درو باز کردم و با یک جفت آبی روشن روبرو شدم :
- می تونم بیام داخل ؟
کنار رفتم و پسر ایتالیایی وارد شد و درو پشت سرش بست ، هنوز کت و شلوار به تن داشت و حتی کراواتشو باز نکرده بود ،
romangram.com | @romangraam