#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_313






از در فاصله گرفت و به من نزدیک شد ، یک دستشو در جیب شلوارش فرو برد که باعث شد لبه ی کتش بالا بره ،





دوست داشتم ساعت ها بنشینم و نگاهش کنم ، آخه به طرز عجیبی با این ژست جذاب به نظر می رسید ،





اگر ازش عکس بگیرم خیلی بد به نظر می رسه ؟!





فکر کنم چون ساعت از 12 گذشته خون به مغزم نمی رسه !





دست آزادشو به پشت سرم برد و گیره ی موهامو باز کرد ، موهام دورم پخش شد ، پشت دستشو نوازشگر روی موهام کشید :





- لطفا جلوی من موهاتو نبند .





اینبار دستشو پشت کمرم گذاشت و همون فاصله ی کمی که بینمون بود از بین رفت و نفس هاش مستقیم به صورتم می خورد ،





قلبم دیوانه وار به سینه ام می کوبید ، گرمای عجیبی در بدنم به وجود اومده بود ، وضعیت خاصی به نظر می رسید ،





دستامو روی سینه اش گذاشتم و به این فکر کردم که دست های من زیادی کوچیکه یا سینه ی کارلو زیادی بزرگه ؟!





romangram.com | @romangraam