#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_311
- ممنونم خاله یاسی عزیزم .
و به انگلیسی به کارلو هم تبریک گفت ، بقیه هم تبریک گفتند و ما کنار هم نشستیم ،
به انگشتر نشان نامزدی داخل انگشتم نگاه کردم و لبخندی روی لب هایم نقش بست ،
امشب مراسم نامزدی ما بود و صیغه محرمیتی بینمان خوانده شد تا خیال اکرم خانم کمی راحت باشد ،
هنوز هم تردید در چشمان بابا موج میزد و مادر کارلو هنوز هم سرسنگین و تلخ بود ،
با حس گرمای مطبوعی که در بند بند وجودم نشست به خودم اومدم ، پسر چشم آبی کنارم دستم را گرفته بود و خیلی با دقت به دستم نگاه می کرد ، بعد از چند ثانیه رو به من پرسید :
- دست تو ویژگی خارق العاده ای داره ؟
- نه ، چطور ؟
- من دستان دخترهای زیادی رو لمس کردم اما هیچ موقع مثل الان تپش قلب نداشته ام !
لبخندی زدم و او هم لبخند زد ... اوه من فکر کردم این سوال رو جدی پرسیده نگو داره شیرین زبونی می کنه !
romangram.com | @romangraam