#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_309




- من هم دلم برای شما تنگ بود .





و از آغوش مادر بزرگ جدا شدم و به خوش و بش پدر و پائولو دلوکا نگاه کردم ، بابا هنوز کمی مردد بود با اینکه در تحقیق از کارلو به مورد منفی بر نخورده بود اما من می دانستم کارلو داماد ایده آل پدرم نیست ...





مادر هم با ماریا دلوکا در حال صحبت بود که کارلو گفت :





- بهتر نیست از فرودگاه خارج بشیم ، فکر می کنم صحبت کردن داخل خانه بهتره .





همه تایید کردند و ما از فرودگاه خارج شدیم .





وارد خونه که شدیم اکرم خانم مثل همیشه در حالی که اسفند دود می کرد و چادرشو با دندون گرفته بود جلو اومد :





- سلام ، خوش اومدین ، صفا آوردین ، بفرمایید داخل تو رو خدا ، دم در بده .





خانواده دلوکا هیچ چیز متوجه نشدند و من سعی کردم تا اونجایی که امکانش هست این جمله های اکرم خانمو ترجمه کنم ،





همه روی مبل های بالای سالن نشستیم و بعد از پذیرایی مفصلی که انجام شد ، ماریا پا روی پا انداخت و با حالت خاصی گفت :





- حقیقتش من هنوز شوکه ام ، نمی دونم مسلمان شدن یک دفعه ای کارلو رو هضم کنم یا تصمیم به ازدواج ناگهانیشو ؟!

romangram.com | @romangraam