#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_308




سرمو بلند کردم ولی نگاهم روی زمین بود ، سکوت کردم و بابا اینبار گفت:





- شناخت خوبی ازش داری ؟





آروم پاسخ دادم :





- شناختم خوبه .





- خوب فکراتو کردی ؟ اون با یک فرهنگ بسیار متفاوت تربیت شده .





- فکرهامو کردم .





- خب ؟





- هر چی شما صلاح بدونید .





- این یعنی اینکه می خوای باهاش ازدواج کنی ... باشه باباجان اجازه بده من هم بررسی و تحقیق کنم ، البته خانواده دلوکا دوست چندین ساله ما هستند اما سرنوشت یکی یه دونه ام وسطه نمی تونم راحت تصمیم بگیرم .



- عسلم دلم برات خیلی زیاد تنگ شده بود .



romangram.com | @romangraam