#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_307
- خیلی وقته ، تو حلالم کن دخترم .
- این چه حرفیه آخه ؟!
- نه ، حقیقت اینه که من اشتباه کردم ، تو جوون بودی خامی کردی من که یه سن و سالی داشتم نباید یک دختر تنها رو می فرستادم مملکت غریب و از اون بدتر همخونه شدن با یک پسر اجنبی !
نفس های بابا کشدار شده بود و رنگ صورتش به قرمزی می زد ، از اون مواقعی بود که داشت حرص می خورد و اصلا برای قلبش خوب نبود ، دستشو فشردم :
- بابا من اونجا اصلا اذیت نشدم ، اتفاقا محک خوبی بود که ببینم می تونم تنهایی گلیمم رو از آب بکشم بیرون یا نه .
دروغ مصلحتی همینه دیگه ؟
- ولی یامین فکر نکن من تو رو رها کردم ، به پائولو و کارلو سفارش کرده بودم که تو از گوشت ذبح اسلامی استفاده کنی ، حتی 2 یا 3 مرتبه به ایتالیا اومدم و دورادور اوضاعت رو بررسی کردم ، مگه میشه یک پدر دخترشو فراموش کنه ... حتی اگر یک بار می گفتی " بابا نمی رم " نمی گذاشتم بری ...
- بابا خودتو اذیت نکن ، هر چی اتفاق افتاد مصلحت خداوند بوده .
و بدون اینکه اجازه مخالفت بدم دستشو بوسیدم ، سرمو بوسید :
- دوستش داری ؟
romangram.com | @romangraam