#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_306


دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با صدای بلند خندیدم ... وقتی خندم تموم شد دیدم که هستی با لبخند ملیحی خیره به منه ، پرسیدم :





- چیه ؟





- چند سالی بود که این خنده هاتو ندیده بودم ، انش االله همیشه همینطوری بخندی عزیزم ...





ضربه ای به در زدم و وارد شدم ، صدای مردانه اش در کل اتاق پخش شده بود :





- اَلسَّلامُ عَلَيْكَ أيُّهَا النَّبِيُّ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكَاتُهُ

اَلسَّلامُ عَلَيْنَا وَعَلي عِبَادِ اللهِ الصّالِحِينَ

اَلسَّلامُ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَةُ اللهِ وَبَرَكَاتُهُ





کنار سجاده اش نشستم ، دستشو از روی پاش برداشتم و خواستم ببوسم که شونه امو گرفت و نگذاشت ، لبخند زدم :





- قبول باشه بابا .





- قبول حق بابا جان .





- بابا حلالم کردی ؟





romangram.com | @romangraam