#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_288


- گفتم که این چیزا رو نمیشه به کسی گفت ، تو به من چیزی نگفتی ... اما ...





- اما چی ؟





- اما این اواخر یک طور خاصی شده بودی ...





- چه طور خاصی ؟





- قبل از رفتنت هیچ حسی در چشمانت دیده نمی شد اما بعد از اینکه از ایتالیا برگشتی ته چشمات یک حس عجیبی سو سو می زد و هنوز هم می زنه !





- یعنی اتفاق خاصی در ایتالیا برای من افتاده ؟





- شاید ، امکانش وجود داره ...





هوا رو به غروب بود که از بیمارستان به دستور بابا مرخص شدم ، تا الان هم از نظر جسمی مشکلی نداشتم و به تشخیص بابا و آشنایی که با رئیس بیمارستان داشت مونده بودم ... البته من دلیلی نمی دیدم که تا الان هم در بیمارستان بمونم اما زور هیچکس به نسخه های پزشکی بابا نمی رسید ،





وقتی وارد اتاق خودم شدم تمام حس های خوب به سراغم اومد ، این مدت در بیمارستان واقعا به من سخت گذشت ...





فراموشی یک طرف و زندانی شدن در اتاق کوچک بیمارستان هم از طرف دیگر حال منو بدتر می کرد ،



romangram.com | @romangraam