#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_289
روی تختم نشستم که یکدفعه چشمم به یک گوشی موبایل که روی میز کنار تخت بود افتاد ، گوشی نا آشنا بود فکر میکنم در این پروسه زمانی که فراموش کردم این موبایلو خریده باشم ... قفل موبایلو باز کردم ، میس کال ها و پیام های زیادی داشتم ،
میس کال ها از سمت شخصی به نام مادربزرگ و آنا بود ، مادربزرگ که توسط کارلو به من معرفی شد و آنا هم احتمالا متعلق به ایتالیا بود ... فکری به ذهنم رسید ، شاید مادربزرگ و آنا می توانستند به یادآوری گذشته و رابطه من با کارلو کمکی کنند ...
تماس را با مادربزرگ برقرار کردم و موبایلو روی گوشم قرار دادم ، بعد از چند بوق پاسخ داد :
- سلام عسلم
- سلام ، شما مادربزرگ هستید ؟
- بله من مادربزرگم !
- من از کارلو شنیدم که رابطه ی نزدیک و خوبی با شما داشتم ، درسته ؟
- هنوز هم چیزی به خاطر نمیاری ؟
- نه ، انگار یه تیکه از زندگیمو گم کردم و دارم دنبالش می گردم .
- من و تو رابطه ی خوبی با هم داشتیم .
romangram.com | @romangraam