#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_286


و پسر ایتالیایی همراه با یکی از پرسنل از هتل خارج شد و به سمت 2 خیابان بالاتر حرکت کردند ...





***

یامین :





امروز هم مثل روزهای قبل بود ... هنوز هم سردرگم اتفاقات گذشته بودم ... هنوز هم سال های مهم زندگی ام را به یاد نمی آورم ... هنوز هم در بلاتکلیفی این فراموشی لعنتی دست و پا می زنم ...





اما نه ... امروز با روزهای قبل یک فرق اساسی دارد ... روزهای قبل دلخوشی ام دیدن یک جفت آبی خوشرنگ بود ... اما امروز خبری از آن پسر ایتالیایی زبان نیست ...





اصلا نمی فهمم این احساس عاطفی ای که از ابتدای این فراموشی نسبت به کارلو دارم از چه چیز نشات می گیرد ؟!





یعنی در گذشته اتفاق خاصی بین من و او افتاده ؟ خودش هم به ارتباط خاصی که در گذشته بینمان بوده اشاره کرد ...





این روزها باید اتفاقات زیادی را هضم کنم ... مرگ برادرم ، طرد شدن از سمت خانواده ام و اتفاق بعدی فکر میکنم از سمت کارلو باشد ... خدا این یکی را به خیر بگذراند ...





شادی وارد اتاق شد و یامین ناگهان فکری به ذهنش رسید ، از شادی پرسید :





- من بعد از مرگ یاسین ارتباط دوستانه امو باهات حفظ کردم ؟





- آره حتی از قبل هم به هم نزدیکتر شدیم .

romangram.com | @romangraam