#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_279






- ما همکار هم بودیم ، توی شرکت من کار می کردی و هنوز از زمان قراردادت باقی مونده .





- من اونجا دیگه چه کارایی می کردم ؟ با چه کسایی معاشرت داشتم ؟





- با مادربزرگ من که خیلی دوستش داشتی ، با دو تا بچه ای که من سرپرستیشونو به عهده دارم که خیلی بهشون وابستگی عاطفی داشتی و دیگه از بقیه اش خبر ندارم .





- عکسی از این آدم ها داری که ببینم ؟





- آره





و عکسی که در آن روز برفی با بچه ها انداخته بودند از گالری اش پیدا کرد و در حالی که نشان یامین می داد گفت :





- اینجا با هم به برف بازی رفته بودیم .





در عکس لبخند عمیقی روی لب هایش جا خوش کرده بود و مرد ایتالیایی که در این عکس بسیار خوشتیپ به نظر می رسید یک لبخند بسیار نامحسوس روی صورتش دیده می شد ، دختر بچه کوچک موطلایی دست های تپلش را دور گردن یامین حلقه کرده و پسربچه کمی بزرگتر از دخترک با موهای مشکی قارچ مانند در آغوش کارلو بود، هر کس این عکس را می دید بی تردید آن ها را یک خانواده تصور می کرد ...





کارلو عکس دیگری نشانش داد :





romangram.com | @romangraam