#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_278
یامین سر بلند کرد :
- خسته نشدی ؟
- از چی ؟
- از اینکه هر روز با یک دسته گل رُز میای و تا آخر وقت اینجا خیره به من می شینی ؟!
- نه ، برای چی خسته بشم ؟!
- آخه از یک همخونه ساده بعیده که اینقدر جویای حال من باشه !
- آخه ما یک همخونه ساده نبودیم ...
- یعنی چی ؟
- قصد ندارم معنای خاصی را بهت بفهمونم !
- اینکه ما همخونه ساده نبودیم یعنی چطوری بودیم ؟
romangram.com | @romangraam